انسان را بر دیگر جانداران، امتیازی های بسیاری است که شاید یکی از عینی ترین آنها قدرت و امکان ثبت دریافت های درونی و پیرامون خویش است. این می تواند دانسته ها، شنیده ها، دریافت ها، هیجان ها و حتی واگویه های درون بی تاب خود را ثبت و یا اظهار کند. انسان مدرن که بیش از اسلاف و نیاکانش به فردیت خود می اندیشد و برای خود وجودی مستقل از اجتماع می بیند و ذوب شدن در گرایش های فراگیر جامعه را تاب نمی آورد، تعریق دیگری را نیز برای خود می جوید. در این تعریف جدید او موجودی است فرهنگ نگار و اندیشه گزار که بی وقفه در کار تمدن سازی و بیرون کاوی است و هرگز سهم خود را در چرخه ی بی مداری زندگی از یاد نمی برد. مدنیت مدرن و حتی سنتی او از همین جا آغاز می شود و شاید روزی – روزگاری نیز در همین جا ارام گیرد و پایان پذیرد.

او نگارش و گزارش خود را از آنچه دیده، شنیده، فهمیده و یا به دیگر حواس خود دریافته، از تبدیل دیواره های غار زندگی به تابلوهای نقاشی آغاز کرد و سپس خط را آفرید و پاپیروس را به کار گرفت و تا کاغذ و چاپ و نهضت گوتنبرگی و روزنامه نگاری و مقاله نویسی و... از پای ننشست. برایند همه ی آن تجربه های ساده و پیشرفت های لاک پشتی، اکنون در صفحه هایی از جنس نور و موج و شیشه نمودارند: وب.

این صفحه های دیجیتالی که نسب به دیواره های غار می رسانند؛ میزبانی به ست و دلبازی شبکه ی جهانی اینترنت دارند که بی هیچ شک و گمانی پدیده ی بزرگ قرن حاضر را باید همین معجزه ی انسان معاصر در پهنه ی اطلاع رسانی و پردازش گری wwwها دانست. این توسن تیزپای، استعداد شگفتی در کوتاه کردن راه ها دارد؛ چنان که فاصله ی انسان ها را تا فاسدترین محیط های اخلاقی، به اندازه ی کوبیدن ضربه ای بر سر دگمه ای کوچک و رام، کوتاه می کند. کجا است خواجه ی شیرازی که اکنون – نه ششصد سال پیش – بگوید:

زاهد ایمن مشو از بازی غیرت، زنهار        که ره از صومعه تا دیر مغان این همه نیست

اما همو نیز میتواند سالک دل سوخته را با یک کلیک، از منزلی به منزلی دیگر برد و سلوک او را سیری تازه تر بخشد.

وبلاگ ها، آرزوی دیرینه ای را اجابت کردند که در سر و سودای هر انسان برون گرا و حتی درون گرا آشناجویی بود؛ جریده ای شخصی که در آن خودگویی و خودخندی! عجب مرد هنرمندی! اما انصافا نمیتوان هنرهای عجیب و غریب این رسانه ی کراواتی را که از دیگر تحفه های فرنگی هاست انکار کرد...

بالاخره باید جایی یا چاهی باشد که دلواژه های آتشین خود را آن جا فریاد کنیم، تا دست کم در این مجازی ترین دنیای تارآلود بهر یک جرعه سخن آزار دانا و نادان نکشیم:

بهر یک جرعه که آزار کسش در پی نسیت      زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس

 

نویسندگان وبلاگ ها آزادند که هر چه می خواهند و هر قدر که می توانند و هر گونه که خود می پسندند بنویسند. این مقدار آزادی و بی قیدی، زیان های بسیاری نیز به بار آورده است؛ اما از آنجا که تعداد خواننده و شمار مراجعان به هر وبلاگ، در سرنوشت اینترنتی آن سخت موثر است. وبلاگ نویسان می کوشند به سمت رعایت اصول و مراعات اخلاق عمومی و رعایت ضوابط علمی و دامن زدن به جذابیت های موجه تر پیش روند تا بتوانند به حیات مجازی خود در این فضاهای به شدت رقابتی ادامه دهند. در حقیقت، وبلاگ نویسی مجبور و محکوم به پیروی از هنجارهای ملی و بلکه فراملی است زیرا در غیر این صورت بدون هیچ گونه عامل فیزیکی و خارجی از حجم حضور خود خواهد کاست و چاره ای جز گوشه نشینی نخواهد داشت.

با وجود این نمی توان منکر پاره ای زیان ها و آفاتی شد که از رهگذر بی مبالاتی ها و ولنگاری های قلمی و تصویری گریبان وبلاگ نویسی را گرفته است؛ زیرا به هر روی هیچ گاه  متاع کفر و دین بی مشتری نبوده است.

گاه روش بلاگرها در نوشتن به گونه ای است که گویی برای خود می نویسند و هیچ اعتنایی به اطراف خود ندارند. مقالات اینترنتی گاه به صمیمیت گپ های بسیار خصوصی و دوستانه است، بدیهی است که خواندن چنین مقالات و نوشته هایی همواره توام با لذت و اثرپذیری بیشتر خواهد بود.

در وبلاگ ها معانی دیگری نیز یافته اند:

بودن، زندگی کردن، نفس کشیدن، تبدیل تکه های وجود به کلمات، معاشقه با واژه، زمزمه در گوش دوستان ندیده و ...

چه بیراهه می روند آنان که می نویسند تا کسی بخواند! آن که می نویسد تا دیگران بخوانند نخستین تحقیر و توهین را به خواننده ی خود روا داشته است اما آنکه می نویسد تا گریبان جان خویش را از هجوم اندیشه ها و سیلاب واژه ها برهاند، چنان خواننده ی خویش را در مغناطیس وجودی خود غرف می کند.

نویسنده آن نیست که می تواند بنویسد؛ آن است که نمی تواند که ننویسد. همچون شهرزاد قصه گو که هر شب قصه می گفت تا شمشیر مرگ از نیام خلیفه بیرون نیاید و میان او و بودن فاصله نیندازد، داستان های او برای شنیدن خلیفه نبود برای بودن و ماندن خود بود.

نویسندگانی که به چنین حس و حالی نرسیده اند بهتر آن است که هرگز ننویسند و اگر نوشتند بدانند ناقص الخلقه ای را بر زمین گذاشته اند که میان زادن و مردن او، فاصله ای نیست.

و در آخر:

 من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست

                                         تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی